
زراتشت نامه , نام کتاب شعری است که 700 سال پیش توسط بهرام پژدو سروده شد. در این کتاب زندگی اشو زرتشت , درقالـب شعر به نگارش در آمد. به یاد این کتاب ارزشمند، نام این سایت را زراتشت نامه نهادم. نوشتارهای این تارنگار هر دو هفته یکبار (چهارشنبه ها) به روز رسانی می شود.مطالب اين سايت در چارچوب قانون اساسي كشور ايران مي باشد؛
داستان ازدواج پوروچيستا
داستان ازدواج دختر زرتشت،
پوروچیستا در اوستا بخش یسنا قسمت 53 آمده است که این داستان از جنبه های گوناگونی دارای اهمیت و ارزش فراوانی است شرح عروسی پوروچیستا بیانگر حقوق والای یک زن در دین زرتشت است. برطبق آیات گوهربار اوستا، زرتشت جوان ترین دختر خود را در مجلس عروسی مخاطب قرار می دهد. پدر برای دخترش شوهری انتخاب کرده که در منش و کنش بی نظیر است اما با این حال به هیچ وجه تمایل ندارد تا دخترش بدون اندیشه و تفکر نظر او را بپذیرد و گفتارش این چنین استاینک تو ای پوروچیستا از خاندان اسپیتمان و جوان ترین دختر زرتشت هستی ، من از روی پاکی و راستی و نیک منشی، جاماسپ را که از راست کرداران و پشتیبانان آیین است جهت همسری تو برگزیدم پس اکنون برو و در این باره بیاندیش و خردت را راهنما قرار بده و پس از موافقت به اجرای مراسم مقدس ازدواج بپرداز ؛
پوروچیستا به توصیه پدر و با اندیشیدن موافقت خود را برای این ازدواج اعلام می کند
. پس زرتشت دوباره در این مجلس به سخن می آید و برای حاضران به ویژه دختران و پسران جوان خطابه ای می خواندای دختران و ای پسران جوان که در آستانه زندگی زناشویی قرار گرفته اید، اینک آگاهتان می سازم و پندم را به خاطر نقش کنید و از یاد نبرید
. با کوشش و همت از طریق راستی رهسپار باشید، هر یک از شما باید در کردار و گفتار و اندیشه نیک از دیگری پیش جوید. پندتان می دهم تا رونده این راه باشید و هر یک در زندگی رفتاری کنید که آن دیگری خوش و خرم باشد؛این داستان بیانگر این است مقام زن در زمان زرتشت و حتی پیش از او در جوامع ایرانی محترم و باارزش بوده است
. اراده زنان و دوشیزگان چه تا آن هنگام که در خانه پدری بوده اند و چه هنگامی که ازدواج کرده و به خانه شوهر می رفتند، استقلال داشت و قادر بود تا از روی خرد و درک، واقعیت و حقانیت خود را به اثبات رسانیده و تحمیل کند؛
يكي از هم ميهنانمان از تبريز شعر زيبايي برايم فرستادند كه اينجا نيز مي نويسم،اميدوارم خوشتان بيايد
تو به من خنديدي .......و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكراركنان، مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت